تبليغاتX
سرزمین دلتنگی

سرزمین دلتنگی
می خواستم اسم وبلاگمو عوض کنم... اما چی بذارم اسمشو وقتی هر لحظه دلتنگتم؟؟؟؟ وقتی هر لحظه هستی و فقط نبودنت سهم منه؟ وقتی کسی سعی میکنه ذهنمو از تو خالی کنه و من به جز غم تو هیچ چی تو سرم نیست، با اون آدم چه رفتاری می تونم داشته باشم؟؟؟ واسش چه بهونه ای برای بد اخلاقیام بیارم؟؟؟؟

چی بگم به آدمای دور و برم وقتی عصبانیتمو می بینن و می رنجن و از ترس اینکه بپرم بهشون بازم بیچاره ها هیچی نمی گن و فقط با تعجب نگاهم می کنن؟ چه جوری بهش بگم عصبانیتم به خاطر این بوده که منو از "تو" دور کرده؟؟؟ نمیگه دختر دیوونه شدی؟؟؟

نمی دونی چه حس بدی داره وقتی از یکی دلگیر می شی و نمی دونی چه بهونه ای واسه کارات بیاری... می دونی دردت چیه، ولی نمی تونی بگی... با دل خودم چی کار کنم؟ رنجوندن آدما خیلی درد داره... اول از همه واسه خودم... با تو، بی تو بودن کم بود، اینم اضافه شد... من دل شکوندن تو قاموسم نیست... (فراموش کردن هم نیست...) چه جوری دلشونو به دست بیارم؟؟؟ دلی که نمی شه بندش زد!!! بعد از تو، کی دل منو بند بزنه؟

***هرچند که خیلی وقته هر روزم زمستونه... اما زمستونو با تو تجربه کردن یه حال دیگه داره... کاش می فهمیدی حالمو...... کاش می فهمیدی... البته این خیلی وقته که بهم ثابت شده که از تو نفهم تر، خودتی....***

[ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 20:43 ] [ دنیا قومی ]
انقدر سریع اتفاق میفته که خودتم نمی فهمی؟؟؟...

یه روزی انقدر دوسش داری که حاضری به خاطرش از همه چیزت بگذری...از غرورت...ازخوشیات...

حتی از زندگیت...

حاضری برای اینکه او راحت باشه...شاد باشه...خسته نشه...ناراحت نشه...غصه نخوره...

هر کاری بکنی....خودت عذاب بکشی ولی گریه شو نبینی...حاضری هر کاری کنی تا فقط

یه لحظه بهت نگاه کنه و با اون چشمایی که ازش شیطنت و مهربونی میباره صدات کنه...

ولی راستش هر آدمی ی......ه ظرفیتی داره...وقتی از حدش بگذره دیگه محبت کردنم

بی معنی میشه....


گاهی وقتا انقدر به یکی خوبی می کنی که دیگه فکر می کنه این مهربونیا وظیفته...

اونوقته که یه چیزی ته دلت می شکنه...انقدر جواب مهربونیاتو با نامهربونی میده...

انقدر در جواب لبخندت اخم می کنه ...و انقدر احساس و فکر و قلبتو به بازی می گیره.......که..

..که کم کم حس تو عوض میشه...دوباره غرورت واست مهم میشه....دیگه حاضر نیستی

به خاطرش غرورتو خرد کنی....دیگه از دیدن اشکاش کلافه نمیشی....دیگه

با نگاه کردن به چشاش دلت هری نمی ریزه پایین...دیگه نازشو نمی کشی....

آره....دیگه دیدنش واست رویا نیست...

دیگه از تماس دستاش و حس حرارت بدنش احساس خوبی نداری....

دیگه از دوریش غصه نمی خوری...حالا می فهمی که چقدر از لحظه ها و روزاتو

به خاطرش حروم کردی...و حسرت میخوری....چون...چون....دیگه دوسش نداري<♥>



# این یه مطلب کپی پیست بود که عجیب توجه منو جلب کرد

# چهارشنبه اتفاق بسیار بدی برام افتاد... یه آدمی که حالــــــــــــم ازش بهم میخوره فک میکنه دوسش دارم!!!!!

# با اینکه احوالم اصلا مساعد نیست و مدام بد میارم ولی همش فک میکنم همه چی روبه راهه و بهتر از این نمیشه... یه جورایی حس میکنم خیلی خوش شانسم... (دچار یه تناقض درونی شدم)

# همه آدمای دور و برم رو دوست دارم حتی کسایی که بهم نارو می زنن (یا زدن)!!!

# عشق یعنی زندگی حالای من... به طرز عجیبی به آینده امیدوارم...

# و اینکه همین چهارشنبه آخرین برگهای پاییزی خیابانهای شهرم می ریزند.... حتی خیابان ولیعصر....

شب یلدا برای همه کسایی که میشناسم آرزوی خوشبختی و موفقیت میکنم... اما ناراحتم از اینکه فقط 3 ماه از سال عزیز 90 می مونه... واسه من سال خیلی خوبی بود... شاید بهترین سال در تمام این 20 سال!!!! آرزوی بهترین لحظات رو برای همه دارم... شاید تا زمستون 90 به روز نشم... ولی قول میدم با اولین برف زمستون بیام... لحظه هاتون هندونه ای....

[ شنبه بیست و ششم آذر 1390 ] [ 21:47 ] [ دنیا قومی ]

نمی تونم بگم دوسِت ندارم

ولی خسته شدم از خستگیات

نمی خوام و نمی تونم جدا شم

واسه یک لحظه از دیوونگیات

یه وقتایی که از من دور می شی

من حتی با خودم درگیر می شم

اگه یک لحظه بد شه با تو دنیا

منم از هرچی خنده ست سیر می شم...

 

این ترانه رو حدود 4 ماه پیش نوشته بودم.... حس خاصی داره... البته ادامه داشت اما ادامش خیلی به دلم نمی نشست... دیشب هر کاری کردم که ادامشو عوض کنم و یه جور دلخواه تری بنویسمش نشد!!!! البته اگر مـــی شــد جای تعجب داشت!!

 

خواستم بعد از مدتها اول پستم با ترانه شروع بشه... ترانه ای که برای کسی نوشته شده که اون زمان حدسش هم نمیزدم که 4 ماه دیگه همان بشود "آیینه دق"م...

 

چند وقته یه سری از آدما خیلی توجهم رو جلب میکنن... یعنی در اصل خودم خیلی دوس دارم به بعضی آدما توجه ویژه کنم... "آدمایی که عوض شدن"... آره... آدمایی که شاید تا چند ماه پیش جور دیگری بودند و حالا... نمیدونم شاید چون خودم دارم عوض میشم بیشتر به این آدما توجه میکنم اما خیلی جالبه حدود 13 نفر دور و برم هستن که یه مدته عوض شدن... یا میخوان عوض شن... رو 5 تاشون هم خودم تاثیر گذاشتم... خیلی خوبه که آدم مسیر زندگیشو درست تغییر بده... به نظرم آدم باید حداقل تغییری که میتونه رو ایجاد کنه... از رکود خیلی بهتره... از آدمای راکد و بیخیال بدم میاد... یه وقتایی از همه آدما بدم میاد... همه آدمایی که برای اینکه به خیال خودشون پیشرفت کنن روز به روز عادتهای بدتری پیدا میکنن و هر روز که می بینیشون از روز قبلشون بدتر شدن و پسرفت کردن... آدمایی که هر حسی و هر مهری رو با هر جایگاهی عوض میکنن... و حواسشون نیست که اون چیزی که می تونست بمونه صمیمیت بود و اونچه که از بین میره همون جایگاهه ست...

 

 

از فردا به شدت درگیر درس می شم... البته چند وقت بود از رشته خودم بدم اومده بود ولی خدا رو شکر باز برگشتم به درس... البته همون موقع هم از رشته ام بدم نیومده بود از رفتار اطرافیان دلگیر می شدم که الان دیگه به اون طرز رفتار عادت کردم... در هر حال دعا کنید که این ترم معدلی که می خوام بگیرم... حد اقل بالای 17.5

سخته ولی ممکنه

 

[ جمعه هجدهم آذر 1390 ] [ 21:13 ] [ دنیا قومی ]
زائری بارانی ام، آقا به دادم میرسی؟
بی پناهم،خسته ام،تنها، به دادم میرسی؟
گر چه آهو نیستم اما پر از دلتنگی ام
ضامن چشمان آهوها به دادم میرسی؟


دست بر سینه می گذارم و از اعماق وجود می گویم:

"السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا..."

اینکه امروز قلم به دست می گیرم و از تو می نویسم و از تو می خوانم و هر چه می خواهم از تو می خواهم و از تو می گیرم را مدیون لطف خودت هستم...

این بار نه با جسم که با پای دلم به بارگاهت می آیم و توی حیاط روبه روی گنبد طلاییت می نشینم و باز زل می زنم به آن خورشید زرین و کبوترهای دور و برش...

باز مثل دفعه های قبل، صدایم در نمی آید.... بهتم می زند... فقط اشک می ریزم... چرا؟! نمی دانم...

همیشه همین برنامه است...قبل از اینکه به تو برسم، می نشینم فکر می کنم که اگر رسیدم بگویم چنین و چنان و از روزگار بگویم و از نداشته ها و داشته های از دست رفته و....

ولی وقتی تنها لحظه ای چشمم به گنبدت می افتد، یک طوری می شود.... دلم می لرزد... همه حرفها و گله ها یادم می رود و فقط سلام می دهم و نگاهت می کنم، منتظر جواب سلام... اشک می ریزم و می مانم چه بگویم؟؟؟ چه بخواهم؟؟؟ اما نه!... نمی خواهم... آن لحظات را با هیچ عوض نمی کنم (با اینکه می دانم هر چه بخواهم، می دهی... از مسیحی و زرتشتی و یهودی و لادین که کمتر نیستم...) و فقط دلم خودت را می خواهد...

اگر آن روزها با نام او می نوشتم، امروز با نام تو می نویسم... هرچه دارم از تو دارم... هر چه هم به دست آورم، خودت می دهی...... این آرامش درونی... این تحول درونی و البته ظاهری... این حسی که از این روزها دارم... همه را مدیون نیم نگاه تو هستم و این نیم نگاه را با هیچ چشم خماری عوض نخواهم کرد...

 

راستی این همهه راه با پای دل آمدم که بگویم:

مولای من!... آقا جان!...

"تولدت مبارک"

 

والبته اینکه دلم برای آن حوالی تنگ شده و باز هوای آن سوها را کرده ام... برای دم غروب حرم... برای نماز صبح های حرم... برای اسمال طلای حرم... و برای نقاره خانه و نقاره زن های حرم..


[ شنبه شانزدهم مهر 1390 ] [ 19:40 ] [ دنیا قومی ]
خـدا را چه ديـدی؟!

شايد يك روز در كافه ای دنـج و خـلوت ، اين كلمه ها و نوشته ها صـوت شـدند؛

بـرای گوش هـای تـو

كه روی صنـدلی رو به روی مـن نشسته ای ...

                           و بـرای يك بـار هم كه شـده،

                                            چـای تـو سـرد شـد...

                                                     بس كه خيـره مانـدی به مـن...!!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
(
فرامـوش کردنـــت برایـــم مثل آب خوردن بــود

از هـمان آب هایی که می پــرد توی گلــــو ...)


[ پنجشنبه بیستم مرداد 1390 ] [ 16:55 ] [ دنیا قومی ]
طبق قانون عمل و عکس العمل فیزیک از نفرت اگر عشق زاید روزی از عشق نفرت زاییده خواهد شد!

من در مرحله ی عکس العمل دست و پا میزنم حالا!


همین....

[ پنجشنبه ششم مرداد 1390 ] [ 13:9 ] [ دنیا قومی ]
بالاخره این ترمم تموم شد

made by Laie


البته فک کنم یه 3 واحدی بیفتم 

چندتا تحقیق و پروژه مونده که بعد از تحویل دادنشون میام مفصل به روز میکنم....

فقط اومدم که بگم هستم

[ پنجشنبه نهم تیر 1390 ] [ 18:3 ] [ دنیا قومی ]

ادعونی استجب لکم

خودت گفتی: بخوانید مرا تا اجابت کنم شمارا...

تو خودت همه درا رو باز گذاشتی که اگه یه وقت هوس آدم شدن به سرم زد برگردم... می دونم حتی توی لحظه هایی که گم می شم، تو لحظه هایی که دور می شم، تو لحظه هایی که حتی خودم نمی دونم چمه... تو ثانیه به ثانیه حواست به منه... حواست به دل شکسته منه... حواست به نفسای بریده منه... می دونی چه میکنم... می دونی چی می خوام... خودت می دونی چقدر داغونم و چقدر دوست دارم برگردم... میدونم که می دونی... می دونم که می تونی در آنی و کمتر از آنی، به هرآنچه که میخوام برسونیم...

منو پیدا کن... بیا و تو شبای تاریکم خودت بشو فانوس راهم... از تو که عزیزتر کسیو نمیتونم پیدا کنم... خودت داری می بینی... به هر راهی میزنم بن بسته... به هر دری میزنم قفله... می بینی که خسته ام... می بینی کلافه ام

می دونی که چقدر امید داشتم برای رسیدن به جایگاه امروزم و حالا که اینجام،... دیگه سست شدم... دیگه نمی تونم ادامه بدم.... نرسیدم... به اونجا که می خواستم هنوز نرسیدم...

بیا دستمو بگیر... نذاتر دیگه ازت دور شم... نذار دیگه گم شم... نذار دوباره سدی به اسم "غرور" جلوی رسیدن به آرزوهامو بگیره.... نه... روتو از من برنگردون که اگه تو روتو برگردونی دیگه هیچ راه برگشتی ندارم... درای بسته رو به روم باز کن... خدایا درای بسته رو به روم باز کن...

[ پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390 ] [ 16:16 ] [ دنیا قومی ]

باران می بارد و من بی هواتر از همیشه زیر باران دیوانه وار قدم می زنم و...

در تمام عمرم از چتر بدم می آمده، بودنش به نوعی ایجاد مزاحمت می کند... تمام وجودم خیس آب می شود و من این دیوانگی را دوست دارم... این ویرانگی را... چیزی شبیه موش آب کشیده می شوم....

به تو فکر می کنم... به اینکه چطور شد که مثل "هویج" از وسط زندگی من بیرون زدی و حالا هر کار می کنم از ریشه خیالم، کنده نمی شوی... گاهی دوست دارم فراموشت کنم... اما نمی شود... وضعیت خرابتر از این حرفهاست که با یک تصمیم من، نابود شوی...

حالم شبیه حال انسانی است که سقوط می کند، هر لحظه به نابودیش نزدیکتر می شود و بین زمین و هوا معلق است... و ناگهان از خواب می پرد....

(نمی دانم!... شاید چشمهایم را باز کنم و ببینم که تو وهمی!!!)

حالا اما خودم هم از درون خودم خبر ندارم! فقط می دانم که برای با تو بودن از چیزهایی گذشتم که شاید تا یک سال پیش بهانه های تنفسم بودند!!!!

خسته ام... خسته...

این روزها دلم شدیدا گشایش نمایشگاه کتاب را می خواهد... دلم برای قدم زدن بین آن همه کتاب تنگ شده... اردی بهشت ها دلم برای بوی مصلی تنگ میشود!!!!

دلم برای خیلی چیزها تنگ شده... و از همه بیشتر برای خودم...

[ سه شنبه ششم اردیبهشت 1390 ] [ 20:23 ] [ دنیا قومی ]
تقصیر فاصله نیست... هیچ پروازی مرا به تو نمی­ رساند وقتی تو در کار گم کردن خود باشی... به دنبالم می ­آیی و غافلی از اینکه من به دنبال توام... در جهت مخالف هم از کنار هم رد می­شویم و... باز هم از هم دوریم.... باز گم می شوم .... ای کاش در تن رمقی داشتم که برای یک بار هم که شده پرواز را با تو تجربه کنم... آزارم می دهی.... بازی را با غریبه ها آغاز می کنی.... سعی می کنم آزارت دهم.... ناخواسته و اتفاقی بازی را با غریبه آغاز می کنم... غریبه هیچ گاه "تو" نمی شود.... حالم از این بازی که شروع کردم به هم می خورد.... حالت از این بازی بد می شود.... باز هم تو.... سلام می کنی... بی آنکه جوابت را بدهم غریبه را فراموش می کنم می دانی... می دانی... می دانم.... فهمیدیم بازی با غریبه ها کار ما نیست این روزها احوالم مساعد نیست... دلم برایت تنگ شده... برای غرور سنگی ات... برای نگاه وحشی ات... برای مهربانیها، حمایتهایت... برای نگرانی ها... قهر کردن هایت... چقدر آزارت دادم... کاش ببخشی. تو خورشیدی و مدتهاست میل غوطه وری در خورشید وجودم را پر کرده... مشکلم اینجاست که نه تحمل گداخته­ های مذابش را دارم نه تاب دوری...
[ جمعه بیست و هفتم اسفند 1389 ] [ 19:28 ] [ دنیا قومی ]
بلندترین شب سال هم گذشت و من همچنان اندر خم یک کوچه...

شاید اگر اینقدر سخت نبودم، وضعیت بهتر از این بود! گاهی فکر میکنم چقدر فرقه بین من و اطرافیان، وقتی برای فهموندن مطلبی ساده بینشون هلاک می­شم و اونها... فقط نگاه می­کنند! وقتی سعی میکنم با تمام احساسم و با زیباترین کلمات چیزی رو ادا کنم و در مقابل طرف مقابلم می­گه: چقدر خونسردی... اینجاست که می­شم "تجسم جنون"... بعضی از آدما گستاخی و بی ادبی رو با پرانرژی بودن اشتباه می­گیرن... سرشار از انرژیند ولی از نوع منفی. [خسته می­شم گاهی واقعا خسته می­شم از اینکه تنها و تنها، فقط داد بزنم که حرفم اینه و بازم کسی نفهمه...] حرفاشونو مث دشنه فرو می­کنن تو قلبم و بعد بهم می­گن "تو زیادی حساسیت نشون می­دی"!!! آخه اگه حساسیت نشون ندم که تمام باورام زیر پای شما لـــِــه می­شه...

ترانه­ هام وضع خوشی ندارن و همش ناله ­اند. می­نویسمشون اما خودم دوستشون ندارم! شما بخونید شاید به دلتون نشست...

نگیر دستامو من دلگیرم از تو

همه احساسمو می­گیرم از تو

تو  آتیشی، خود حس جنونی

تبت تنده، ولی من سیرم از تو

تو اوج این پریدن­ های بومی

تو، یه دلشوره­ ای، مثل هجومی

یه بال از من گرفتی، ناتمومم

بذار آغاز شم از ناتمومی

میخوام از سادگیات ساده رد شم

چقد ساده می­شد مثل تو بد شم

برم اما تو ذهن تو بمونم

غریب بی­ نشونی تا ابد شم

 

[ شنبه چهارم دی 1389 ] [ 13:16 ] [ دنیا قومی ]
بی حس حضور تو من درگیر ابهامم

بی عطر هوای تو زندونی دنیامم

سرده بی تو یخ بسته دستای یه زندونی

کمبود تو و این بار، شب پرسه بارونی

اینجا همه چیز انگار بوی گل یخ میده

جزمن دیگه هیچ چیزی دوریتو نفهمیده

حالم بی تو داغونه رنگای زمین مردن

همه ثانیه ها انگار بی تو مث یک قرنن

نیستی ولی اینجایی درگیر هواتم من

تنهام ولی با یادت هر لحظه باهاتم من

ثابت شدی اما باز من دستاتو کم دارم

اثبات من با تو، من درگیر ابهامم

[ دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389 ] [ 20:11 ] [ دنیا قومی ]

با چه نامی؟ از کدامی؟ از کجایی؟ ای هراس!

ای هراس نانجیب ناکجای ناشناس!

ای تورا پناه داده من به جان جان خود

وی تو حرمت مرا نداشته به هیچ، پاس

یار پابه­پای من، ولی نه از برای من

ای رفیق نیمه­راه، ناتمام ناسپا­س

تا نبینم و نبویم و نگویمت به کس

خون صد سیاوشم گشوده از رگ حوا­س

تا تو نعره می­زنی میان تنگه­های هو­ل

کو قرار امن و عیش کوچه­باغهای یاس؟

میوۀ گسی و تا که زودتر رسی مرا

پیش روی تو گشوده دستهای التماس

                     ****

ای تداعی مجسم شئامتی غریب!

شکل آن سیاه­پوش صاحب نقاب و داس

                                                          استاد حسین منزوی

[ جمعه بیست و پنجم تیر 1389 ] [ 0:36 ] [ دنیا قومی ]

خامـم هنوز از این ســان، هـان کوره ات بتــابــان

                   وز هسـتیم بسوزان، هم خشک و هم تر ای عشق

از منـت تـــــو بســیار، دارم به دوش خـــود بـــار

                  شمــشیـر خود فرود آر، یک بار دیگـــر ای عــشــق

 

بزن که می تونی... می تونی صدای شکستنمو بشنوی. همون طور که می شنوی صدای ضجه هامو... آخه این شبها "سخن با ماه میگویم". هر چند ماهم نمیتونه سر از حرفام در بیاره... اینو از نگاه مبهمش میفهمم... البته که نمیتونه... آخه فقط خودت میتونی بفهمی چی میگم... ولی تو به حرفام گوش نمیدی... ماه اگرچه نمیفهمه ولی به حرفام خـــــــوب گوش میده... کاش تو هم ماه بودی ای عشق.

شاید من هم دیوانه خواهم شد!!!!!!!! اگر مجبور باشم همچنان این رویه رو ادامه بدم و ... راستی تازه یادم اومد ماه واقعا روی دیوانگی آدما تاثیر داره.... ؟ [بر اساس یک نظریه (فک کنم مال فیزیک کوانتوم بود) هنگامی که ماه بدر کامل است، اختلاف پتانسیل بین سر و سینه انسان به حداکثر میرسد. بر اساس تحقیقاتی که پلیس امریکا انجام داده اکثر جنایات در شبهایی رخ میدهد که ماه بدر کامل است!!!!.] حالا هی با ما نساز... ببین میتونی ازم یه جانی بسازی!!!! در هر حال من که دیوانگی را به این حال پریشان ترجیح خواهم داد...

[ یکشنبه بیستم تیر 1389 ] [ 0:1 ] [ دنیا قومی ]

سلام...

 

نمیدونم چرا یهو احساساتم فوران کرد و باعث شد توی دفتر حل مسائل فیزیکم شروع کنم به نوشتن. اصلا وقتی میبینم پرده پنجره اتاقم روی هواست و هوا ابریه و آسمون داره میباره و ابرا هم بی کار نیستن و دارن رعد و برق میزنن دوست دارم منم یه کاری بکنم. انصاف نیست که فقط بشینم ونگاه کنم. دوست دارم ازش تشکر کنم. دوست دارم برم زیر بارونو دستامو وا کنم و سرمو بگیرم بالا و  داد بزنم: "دوستت دارم خدا جون..."

شایدم برنامه بعدی همین باشه... البته اول میخوام ترانه ای که همراه بارون شکل گرفت رو اینجا بنویسم:

 

تو رو به هرکی می پرستی

قسم می دم که از رفتن نخونی

تویی که رو به روی من نشستی

ازت می خوام بازم با من بمونی

          **********

تو نغمه های بارونی واسه دل تنگ زمین

یه تیکه از آسمونی روی زمین، فقط همین

          **********

بمون با تو ترانه خوندنی شد

نذار بی عطر تو دیوونه تر شم

سکوت عاشقی شیکوندنی شد

از اون وقتی که دستات موند تو دستم

            ***********

من از تبار عاشقی یه کولی بی سرزمین

عاشق عطر رازقی یه بی نشون، فقط همین

[ جمعه بیست و هفتم شهریور 1388 ] [ 23:12 ] [ دنیا قومی ]
About

Blog Custom